‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

من نه آنم كه زبونی كشم از چرخ فلك

اينو بخونيد، هم فانه هَم مثل هر شوخی ديگه اي كلي حرف داره واسه گفتن:
Mr. William was a gardener and a very good one too. Last year he came to work for Mrs. Elphinstone , who was old, fat and rich. She knew nothing about gardens, but thought she knew a lot, and was always interfering.
One day Mr. William got angry with Mrs. Elphinstone and called her an elephant. She did not like that at all, so she went to a lawyer, and a few months later Mr. William was in court, accused of calling Mrs. Elphinstone an elephant.
The magistrate found Mr. William guilty, so Mr. Williams said to him, "Does that mean that I am not allowed to call this lady an elephant any more?"
"That is quite correct," the magistrate answered.
"And am I allowed to call an elephant a lady?"
"Yes, certainly," the magistrate answers.
Mr. Williams looked at Mrs. Elphinstone and said, "Goodbye, lady."

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

صد و هشت

سوال اَستاد از يكي از بچه ها: " ترجيح مي دادی مهندسی كامپيوتر دانشگاه آزاد بخونی يا رشته ي گردگيري كامپيوتر شهيد بهشتی؟"
پاسخ هم كلاسي گرام: گردگيري كامپيوتر شهيد بهشتي

بعد كلاس در بهت فرو مي رود و استاد براي آرام كردن جو كلاس مي گويد: " بچه ها دقت داشته باشيد كه گردگيری كامپيوتر كار آسوني هم نيست، هميشه لكه می مونه رو مانيتور"

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

بس كه خجالتيه !

گفت: "خوب دیگه مزاحمت نشم، بچه‌ها منتظرَمن! "

بــــــــــــله! بفرماييد :دي!



سالاد

ترکیب دین و دیسکو : " به افتخار من دعا کنید"



۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

مي ياي تو، در بزن

محمد اومد تو اتاقم، گفت: «مهسا يه خبر خوب دارم و يه خبر بد! اول كدومشو بگم؟»
منم كه ماشالا غمم از خبراي بد، بيشتر از شاديمه از خبراي خوب، گفتم: «اول بَدَ رو بگو»
گفت: «خبر بد اين كه بابا كه رفته بود رو پشت بوم تا كانالاي ايرانو درست كنه، زد و بي بي سي رو هم قطع كرد»
گفتم:« خدا رو شكر!» ( ان قدر كه خبراي خشن تو ذهنم شنيده بودم)
دوباره گفتم:«خوب خبر خوبت چي بود؟»
خنديد و گفت:« هيچي ديگه، اين كه درسته كه بي بي سي قطع شد، ولي بابا بالاخره تونست كانالاي ايرانو وصل كنه»

!! :دي!

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

چهار- حرف دلتو بزن

رفته بودم فيلم بخرم، يه پسره هم اون جا بود فيلم مي خواست.
به فروشنده هه گفت: آقا! من يه فيلمي مي خوام كه رويكرد طنز داشته باشه.
بعد آقاهه، چند تا فيلم طنزقوي بهش معرفي كرد. منم توجهم جلب شده بود كه ديدم يهو پسره گفت:
نه آقا، اين جوري نه! چه جوري بگم؟ طنز قوي ديگه. يه چيزي تو مايه هاي american pie !!



نمرديم و معني "رويكرد طنز" رو هم فهميديم!
هيچي ديگه! امروز همينو فهميدم، مفهوم "رويكرد طنز" رو.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

دیالوگ - یک

مامان: مهسا دیگه از دستت خسته شدم! تُخمت همش مال دوستاته!

من: بله؟؟؟!!

مامان: جدی می گم. تخمت مال اوناس، قُد قُدت مال ما!



پ.ن : نمردیم و علناً رفتیم قاطی ِ مرغا!

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

قهقهه

خنده ی هیستریک ِ من از گریه غم انگیزتر است!

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

اما او سبز بود و گرم، که افتاد..


بیدار شده ام، تلاش های من برای خواب دوباره با شکست مواجه می شود و به ناچار بلند می شوم. بعد از مراحل اولیه و قبل از صبحانه به اتاقم برمی گردم و کامپیوتر را روشن می کنم و می نشینم روی صندلی. منتظرم بالا بیاید که می فهمم گویا کامپیوتر منظور مرا متوجه نشده و هنوز خاموش است. دوباره پاو ِرش را می زنم و منتظر می مانم.
" ای بابا... کی برق اینو قطع کرده؟ "
بلند می شوم و برقش را چک می کنم!

دوباره روشن می کنم...سه باره!
می گویم شاید چون برق وصل است روشن نمی شود. برق را قطع می کنم.. دوباره.. نه!
یا ابوالفضل!!! نـــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
نمی خواهم باور کنم چه شده!
با خود می گویم شاید چون بار اول روشن نشده، الان دیگر نمی تواند از حرفش برگردد.
ولش می کنم. از اتاق بیرون می روم و به خودم و خودش فرصت می دهم تا این خاطره ی تلخ را فراموش کنیم.
صبحانه می خورم و برمی گردم به اتاق! اصلاً به روی خودم نمی آورم که اتفاقی افتاده! مثل همیشه روشنش می کنم و می نشینم.
"واقعاً که!! هرچی من به روی خودم نمی آرم، تو از رو نمی ری! خجالت بکش"
دوباره پاور را فشار می دهم..
نه! مثل این که لج کرده..
سعی می کنم موضعم را عوض کنم:
" ببین رفیق! آخه چرا این جوری می کنی؟ حالا تو یه اشتباهی کردی اون اول صبح روشن نشدی! اما الان خیلی چیزا عوض شده، من باید ببخشم که بخشیدم! بیا همه چیزو از نو بسازیم.."
پاور رو فشار می دم..
"اه! آشغال! کثافت! گُه! فکر کردی کیی؟؟ ! خاک بر سر کثافتت"
دوباره پاور رو فشار می دم..
ده باره پاور..

"الان که فکر می کنم می بینم تقصیر من بود! نباید این طوری باهات صحبت می کردم. منو ببخش"

دوباره پاور..
"باشه، ولی یادت باشه خودت خواستیا! مادرتُ به عزات می نشونم جوجه "
دوباره پاور..
...
این ماجرا حدود یک ساعت ادامه داشت!!
خلاصه این که اینا رو گفتم که بگم این کامپیوتر ما فعلاً پُکیده. ایشالا که امشب درست می شه (رویاپردازی)، اما اگه نشد یه چند روزی نیستم.
سعی می کنم سه شنبه از دانشگاه آپ کنم. راستی، از "ماجراهای من و رانندگی" یه عکس جا مونده بود که الان براتون می ذارم. می دونید معنی این تابلو چیه؟
" پایانِ
تمام ِ
محدودیت ها"
اگه جایی دیدین، ما رو هم خبر کنین..


پ.ن: عنوان از استاد قیصر امین پور، و مخاطبش کامپیوترمه!!

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

اعتماد به نفس در 24 ساعت


مینا: هرموقع حس کردی واقعاً کار بزرگی تو زندگیت نکردی، یادت بیار که اولیش اینه که همیشه واسه من الگو بودی.
من: وااا! من که کاری نکردم که تو بخوای الگوبرداری کنی.
مینا: خوب همین دیگه! نشنیدی می گن ادب از که آموختی؟ از بی ادبان!


پ.ن: مستحضر هستید که کلاً مزاح می کردیم دیگه؟ :دی!

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

راه کار

من و مینا تصمیم گرفتیم برای جلوگیری از حرص خوردن های بابا، یک سیم اتصال به زمین بهش وصل کنیم!

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

هفت- حکایت شوفر شدنِ من 2

امروز آخرین جلسه از جلسات پنجگانه ی علائم راهنمایی و رانندگی را گذراندم. نکات جالب این جلسه را به حضور می رسانم :دی!

1-معلم: بچه ها موقع رانندگی حق خوردن و آشامیدن نداریم.
یکی از بچه ها: استاد! حق ِ کشیدن چی؟!

2-یکی از بچه ها: استاد ما یه فامیل داشتیم که راننده بود! بعد انقدر مهارت داشت که موقع رانندگی، رو صندلی چهارزانو می نشست!

3-معلم: موقعی که دارید پارک می کنید راهنمای راست می زنید. اما موقعی که دارید از پارک در می آید راهنمای راست می زنید!
بچه ها: استاد هر دو موقع راهنمای راست؟
معلم: نه دیگه، فقط موقع پارک کردن
(خنده ی بچه ها)
بچه ها: اِاِ! پس قبول دارید الان اشتباه گفتید دیگه؟
معلم:نه! اصلاً


4-معلم: موقع ترمز باید پنجه ی پا روی پدال باشد و کف پا روی آسفالت!!!

5-معلم:بچه ها ما از این نظر باید به کشور خودمون افتخار کنیم که می شه گفت بر خلاف کشورهای دیگه ما اصلاً آلودگی صنعتی نداریم. می دونید چرا؟ چون ما اصلاً صنعت نداریم!

6-معلم: واقعاً جای تاسفه که کشوری باقدمت 7000 سال، باید از پاکستان که کلاً 63 سال عمر داره بنزین بخره! بچه ها پاکستان هم سن منه!!

7-معلم: بچه ها ماشین می فهمه! من چند واحد روانشناسی ماشین گذروندم! اِ! چرا می خندید؟ جدی می گم به خدا!



پ.ن: الان کلی دلم گرفته می باشد، ولی خوب الان نمی نوشتم یادم می رفت، مثل خیلی چیزهای دیگر..

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

چار- حكايت شوفر شدن من

کلاس آموزش علائم راهنمایی و رانندگی- جلسه ی اول:
1. در راستای ورود به دنیای آدم بزرگ ها، ما هم وارد مبحث "عزل و نصب" شده و از معلممان شنیدیم:
"آزمون مقدماتی را خود بنده از شما عزل خواهم کرد"



2.معلم: اگر در طول سال از بیمه استفاده کنید، سال بعد شامل تخفیف نمی شوید و کلاً هم در عرض یک سال دفعات معدودی می شود از بیمه استفاده کرد

یکی از گواهینامه جویان: یعنی حدوداً در سال چند تا آدم می تونیم بُکُشیم؟!



3.معلم: وقتی تصادف می کنید و طرف در می ره، قبل از جیغ و داد، شماره پلاکشو یادداشت کنید! بچه ها پلاک خیلی مهمه، به کمک پلاک می تونن طرفو شناسایی کنن!

یکی دیگر از گواهینامه جویان: یعنی منظورتون اینه که پلاک به کارت ملی ربط داره؟



4.معلم: وقتی می بینید یکی تصادف کرده و کنار خیابون افتاده، نترسید و ببریدش بیمارستان. شاید یکی دو ساعت علاف شید، اما مشکلی به وجود نمی آد .

گواهینامه جوی دومی: یکی از آشناهای ما همین کارو کرده بوده، بعد طرف ضربه مغزی شده بوده، وقتی که به هوش می آد میگه: جناب سروان همین آقا بود! خودش بود..!!

5.یک جمله هم شنیدم که فکرم رو مشغول کرد. معلم گفت: "سرعت" هیچ وقت دلیل تصادفات نیست. "سرعت" فقط شدت تصادفو زیاد می کنه..

خوب، این درسته که من تا حالا اصلاً پشت ماشین ننشستم که بخوام تصادف کنم، اما خوب، تصادف که فقط پشت ماشین نیست...! می دونی چی می گم که؟






این چنین می گذرد روزگار من این روزها..

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

سه- دقیقاً

من: سپیده جان، ریدی به طرف، اون وقت می گی فقط مثال زدم؟!!

سپیده: من خواستم یه جورایی غیر مستقیم بهش بفهمونم، منتها خودش در مثل مناقشه کرد

من: می شه همون ریدن ِ مخملی دیگه!!

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

دو- تهدید


یا به حرف من گوش می دی یا به مرگ طبیعی می کشمت!

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

يك- کاش خوابِ باران، خواب نبود..

این که من دیشب ساعت ده و نیم خوابیدم ، اما تونستم صبح ساعت سه با اولین زنگ گوشی بیدار شوم، به چه معناست؟
1. این مقدار خواب برای من کافیست (جل الخالق)
2. من آدم وظیفه شناسی هستم و وقتی تکالیفم را تمام نکرده ام اصلاً خواب به چشمم نمی آید که حالا بخواهم بیدار شوم(!)
3. من آدم شرافتمندی هستم و نمی خواهم دوباره پدر گرامی بیدار شود و او بیاید و زنگ را قطع کند (خدایی این بی تاثیر نبود)
4. من حواسم نبوده که خواب هستم، اشتباهاً بیدار شدم
5. من فکر کردم ساعت 7 است و الان بلند نشوم، باید تا ولنجک را پیاده بروم
6. من اصلاً فکر نکردم و درست به همین دلیل بلند شدم!
7. من اصلاً بلند نشدم و فقط خواب دیدم که بلند شدم !

پاسخ درست: من داشتم یک خواب مزخرف می دیدم! از این خواب ها که آن کسی که در بیداری نیست را تو در خواب می بینی و کلی حال می کنی! منتها این دفعه این بشر درون خواب هم نبود!
دیدم خدایی چه کاریه؟ بلند شم سنگین تره..
خواب ها هم جدیداً چینی شدند!