‏نمایش پست‌ها با برچسب مرد باش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مرد باش. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

هفته ي شيرين تو

" ديروز كيك ها رو پختم، همچين هم دقت كردم كه در عمرم نكرده بودم. كيك ها خيلي هم خوب از كار دراومدند. اما امروز صبح كه رفتم شهر، ميس لاوينگتن گفت خانم رايش برگشته و مهموني رو بهم زده.
كِيت مي گه: «بايد به هر صورت كيك ها رو برمي داشت»
مي گم: « خوب لابد حالا ديگه به دردش نمي خورن»
مي گه :«بايد ور مي داشت، ولي اين خانوماي پولدار شهر مي تونن رايشونُ عوض كنن. فقير فقرا نمي تونن»
مي گم:‌« پولش هم خيلي به دردم مي خورد. ولي براي من خرجي نداشت، غير از پختنش. به آقاي تل مي گم اشتباه از هر كسي سر مي زنه، ولي بدون ضرر از پسش براومدن كار هر كسي نيست. اين رو به آقاي تل مي گم. مي گم همه كه نمي تونن نتيجه ي اشتباه خودشونُ بخورن» "


از رمان " گور به گور" ، ويليام فاكنر

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

چه توان كرد، وقت خرمن نيست..

بابابزرگم يه دوستي داشته كه معتاد بوده و به خاطر همين اعتياد، زندگيش داشته از هم مي پاشيده. بعد عزمش رو جزم مي كنه و مي ذاره كنار. مشكلاتشم حل مي شن و ..
بيست سال بعد از اين ماجراي ترك كردنه، وقتي كه طرف واسه خودش به همه چي رسيده بوده، يه روز بابابزرگم بهش مي گه : " ديدي چه خوب شد ترك كردي؟ ديدي چقدر زندگيت خوب شد؟"
دوستشم مي گه: "تو چي مي دوني بابا؟ من الان بيست ساله كه خمارم."



حالا شده ماجراي من.


پ.ن: از اون لحاظ نه ها، از اون يكي لحاظ :دي!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

"درد" را از هر طرف بنويسي "درد" است..

تا همين چند سال پيش، وقتي مي رفتم عكاسي كه عكس پرسنلي بگيرم، كلي حواسم را جمع مي كردم تا موقع گرفتن عكس، پلك نزنم.
وقتي طرف عكس را مي گرفت و ما از عكاسي مي آمديم بيرون، همه مي گفتند و مي خنديدند، من اما همه اش نگران بودم كه نكند لحظه ي گرفتن عكس پلك زده باشم. تمام روز و فردايش، خودم را شكنجه مي كردم كه "اگه پلك زده باشي چي؟ "

اوج ماجرا وقتي بود كه مي رفتيم براي تحويل گرفتن عكس ها، لحظه اي كه مي خواستم پاكت عكس را باز كنم، همش خدا خدا مي كردم كه اگر اين بار عكسم درست چاپ شده باشد، از دفعه ي بعد حواسم را حسابي جمع مي كنم.

پاكت را كه باز مي كردم و چشمم مي افتاد به چشمان بازم در عكس ها، نيشم هم باز مي شد و نفس راحتي مي كشيدم.


نمي دانم چرا، ولي اين حس برگشته به من. ديگر عكسي در كار نيست، ولي نمي دانم چرا ان قدر خدا خدا مي كنم. نمي دانم چرا مي ترسم پلك بزنم. نمي دانم چرا فلاش اين دوربين لعنتي تمام نمي شود؟


چشمان بازم را به من پس بده. مي خواهم نيشم را باز كنم و نفس راحتي بكشم. راحت. راحت. راحت. پلك. راحت. راحت.راحت. راحت. پلك.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

در انتظار گودو

مامور زندان: تو آدم مذهبي اي هستي؟
زنداني: تا حالا راجع بهش فكر نكردم.
مامور زندان: خوبه، ما دو تا دستور ديني داريم:
اول اينكه: هميشه بدونيد كه هيچ كس براي نجاتتون نخواهد اومد.
دوم اين كه توصيه ي اولو جدي بگيريد.




از فيلم "فرار از زندان"


پ.ن: عنوان، نام نمايشنامه ايست از ساموئل بكت. "گودو" كسيست كه قرار است بيايد.. كسي كه قرار است نيايد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

دَه- برگرد، شايد هنوز داره نفس مي كشه..


امروز شجاعت فهميدن يه سري چيزا رو پيدا كردم و فهميدمشون.
بعضي وختا، آدم خودش نمي دونه چي كار كرده. مثل كسي مي مونه كه با ماشين مي زنه به يكي. اون وخ جرات نمي كنه پياده شه ببينه طرف مرده يا ز ِندَس.
امروز فهميدم براي فهم درست گندايي كه زدي، شجاعت زيادي لازمه. خيلي زياد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

كدومش؟


" خوشبختي ِ انتزاعي ، بهتر از خوشبخت نبودن است."
يك روز قشنگ باراني- اريك امانوئل اشميت





نمي دونم. دارم بهش فكر مي كنم. بهتره واقعاً؟

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

پنج- این حدیث از دگری پرس که من حیرانم

خوابیدیم. اما خواب راحت بی گناهان به سراغمان نیامد. خیلی در این باره فکر کردم و فکر می کنم که آقای هامیل در گفتن آن حرف اشتباه کرده. فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند.



زندگی در پیش رو
رومن گاری

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

من و دوست غولم

بچّه که بودم، از تاریکی نمی ترسیدم. یعنی به خانه ی خودمان عادت داشتم. امّا خانه ی مادربزرگ که می رفتیم واقعاً ترسناك بود. سعی می کردم زودتر از همه به رختخواب بروم که تا چراغ ها را خاموش نکرده اند، خوابم ببرد. خانه ی مادربزرگ چراغ خواب نداشت، امّا مامان برای ترس من، رفته بود از این لامپ های کوچک رنگی خریده بود که مستقیم می رفت توی پریز. من از این قضیه خیلی خوش حال بودم، امّا لامپ شب دوم سوخت..
دوباره من ماندم و تاریکی و جالباسی ِ مادربزرگ که در تاریکی شکل شبحی می شد که زل زده به من و منتظر است تا کوچک ترین خطایی ازم سر بزند و آن وقت بیاید سراغم. آن موقع شروع می کردم هر چه شعر مادربزرگ یادم داده بود می خواندم که شبح ولم کند:
"می خوابم به سمت راست
پا می شم به راه راست
نگه دار ما خداست"
اسم خدا را که می آوردم شبح می رفت و دوباره جالباسی برمی گشت..گاهی ان قدر درگیر دَک کردن شبح می شدم که وقتی خوابم می برد هم همش خواب همین چیز ها را می دیدم، بعد یکهو از خواب می پریدم و ان قدر سر و صدا می کردم تا مادربزرگ هم بیدار شود. می رفتم روی تختش، می خزیدم زیر لحافش وسفت بغلش می کردم. بعد هم یواشکی که نفهمد شبح را پیروزمندانه نگاه می کردم،یک جوری که یعنی" دیگه دستت بهم نمی رسه! " آن وقت به مادربزرگ اصرار می کردم که برایم قصه بگوید تا خوابم ببرد. او هم همیشه یک قصه تعریف می کرد. قصه ی نمکی!
پسرکِ فراموش کاری که باید شب ها، هفت در ِ خانه را می بست که آقا غوله نیاید بدزددش، اما او ،یک شب یادش می رود یک در را ببندد و غوله همان شب می آید، نمکی را می دزدد و اسیر می کند.نمکی مدت ها اسیر غول می ماند. تا این که می فهمد تنها راه نجاتش شکستن شیشه ی عمر غولست..
به این جای قصه که می رسیدیم ، کم کم چشمانم گرم می شد و خوابم می برد. فردا شب که از مادربزرگ می خواستم ادامه ی قصه ی دیشب را بگوید قبول نمی کرد، من فقط می فهمیدم نمکی توانسته از دست غوله نجات پیدا کند که امشب دوباره در خانه اش است. دوباره همه چیز از اول شروع می شد، نمکی دوباره همان کارها را تکرار می کرد و من باز در همان نقطه خوابم می برد..
بعدها بزرگ تر شدم و دیگر نترسیدم و مادربزرگ هم دیگر قصه نگفت. نه این که شبح دیگر نباشد ، نه! فقط حسابش را از جالباسی و تاریکی جدا کرد. شبح همیشه با من بود، چون خودم تاریک شدم. این تاریکی مثل تاریکی خانه مان نبود که بهش عادت کنم، هر روز جدید تر شد. من تاریک شدم، چون خیلی چیزها را یادم رفت.. یک لحظه به خودم آمدم دیدم شبح کنارم ایستاده و هرچه همه ی چراغ ها را روشن می کنم او تبدیل به جالباسی نمی شود ، و هرچه مامان برای ترس من، می رود از این لامپ های کوچک رنگی می خرد که مستقیم می رفت توی پریز، باز هم شبح همان جا ایستاده.
بدترین قسمت ماجرا آن است که دیگر به حضور این شبح عادت کرده ام. اصلاً یادم نمی آید که زندگی بدون او چگونه است. این ویژگی شبح است که انسان را فرموش کار و ترسو می کند. این طوریست که یک بار هم که بالاخره تصمیم می گیری شیح را بکشی، در لحظه ی آخر به جای کشتن او، خودت را می کشی. این بازی کثیفیست که شبح راه می اندازد اما،در حال حاضر انگار خودمان مشتاق تریم به انجامش.
احساس می کنم در ِ هفتم را باز گذاشته ام و غوله آمده مرا برده. هربار تا می آیم، فکر می کنم و می رسم به نقطه ای که باید شیشه ی عمرش را بشکنم خوابم می بَرَد...و دوباره فردا در ِ دیگری را باز می گذارم.دلم میخواست چشمانم را می بستم و بعد که باز می کردم، هیچ کدام از این حرف ها نبود.دلم می خواست دوباره باران بیاید و بوی خاک را بلند کند.
مادربزرگ! برای من بگو قصه ی نمکی را، قول می دهم این بار وسط قصه نخوابم. قول می دهم شب آخر باشد. من باید شیشه ی عمر این غول لعنتی را بشکانم. باید جالباسی را برگردانم سر جایش و خودم هم برگردم سر جایم. مادربزرگ! دستم را بگیر و فشار بده که خوابم نبرد، باور کن خسته ام، مثل قاتلی که از صحنه ی قتل برگشته، بگذار تا برگردم، در هفتم را ببندم، بخوابم توی رختخوابم و زیر لب بخوانم :
می خوابم به سمت ِ راست
پا می شم به راهِ راست
نگه دار ِ ما خداست...
پ.ن: عنوان، قسمتیست از یکی از آهنگ های داریوش