ساعت 9:15 از خواب بلند شدم، اومدم تو سالن. مامان نشسته بود، داشت كتاب می خوند. منو كه ديد، گفت الان زنگ زده شهرك آزمايش، گفتن كه دليل نيومدن گواهينامَم بعد از دوماه، اينه كه عكسم مناسب نبوده! و حالا بايد يه عكس ديگه ببرم تا پرونده رو تازه بفرستن.
وختي حرفش تموم شد، همون جا كه واستاده بودم، وارفتم رو مبل راحتي و همين جوري كه زيرلب فحش خواهر، مادر می دادم به همه كس و همه چيز، ياد همه روزايي افتادم كه با هر صداي زنگ در، 6 متر می پريدم بالا كه آخ جون، گواهيناممو آوردن..
دلم مي خواس يه چند قطره ای هم ضر بزنم حتي. نه اين كه فكر كني اين قدر بچه م ها، نه! كلافه شدم. حالا گواهينامه هيچ كوفتی نبود. ولي. ولي.
از اون طرف مينا جمعه كنكور داره. چند شبه كه مياد تو اتاق من مي خوابه و درس مي خونه. ديشب اومد بخوابه، من پاي كامپيوتر بودم، گفتم اگه صداش ( يني صداي كيبورد و كيس) اذيتت مي كنه، خاموشش كنم. گفت: نه. ولي خوابش نبرد و پاشد رفت. هرچيم گفتم خودت گفتي اذيتت نمي كنه و حالا بذار خاموشش كنم، گوش نداد.
صبحونه خورديم و با بابا رفتيم شهرك آزمايش به خاطر همون عكس مذكور. با خودم قرار گذاشته بودم كه گند بزنم به مسئول اون جا كه لااقل اگه عكس آدم، مناسب نيست(!) دهن شما كه مناسب حرف زدن هست. يه خبر بديد به آدم كه آقا وردار يه عكس بيار، نه اينكه بعد دوماه كه خودمون پي گير شديم اينو تحويل ما بدي. ولي ماشالا انقدر كه فضا، آدمو ياد تنبل خونه مي نداخت، فقط گفتم: «وقتي تو روند كار مشكلي پيش مياد، شما بايد خبر بديد تا اون مشكل برطرف شه.»
فكر مي كنيد چي جواب داد؟ گفت: « نه، ما خبر نمي ديم»
الله اكبر!
تو راه برگشت به بابا گفتم:« اگه سر رامون گل فروشي بود، منو پياده كن. خودم ميام»
جلو مغازه اي كه با خط تحريري روش نوشته بود: "گل" پيادم كرد و من رفتم تو. به فروشنده گفتم كه يه گل مريم مي خوام كه چند روز بمونه. گفت: يه غنچه شو خودت بيار». يه غنچه شو آوردم. گفت:« اگه مي خواي بيشتر بمونه، هر روز يكم از ته ساقشو بزن». گلو واسم بست. 2000 تومنشو گرفت و من يه جوري كه رو زمين خيس مغازش، سُـر نخورم اومدم بيرون.
گلُ واسه مينا مي خواستم، نه كه ديشب تقصيري داشته باشما، نه. ولي به هرحال، اون كنكور داره و من باس حواسم بهش باشه. مي خواستم هم از دلش دربيارم و هم بذارم تو اتاق كه وختي مياد تو اتاق، بوي مريم خوشحالش كنه.
توي راه هم خيلي مواظب گُله بودم. اومدم خونه. گذاشتمش تو آب و با ظرفش گذاشتم رو ميزش، بعدم در آتاقو بستم تا بوش حسابي بپيچه تو اتاق. هركي هم كه در رو باز مي كرد مي گفتم زود ببندش. هي هم پشت سر هم بو مي كشيدم ببينم اتاقو بو گرفته يا نه.
بعد هم انقدر منتظر شدم بياد كه خوابم برد، وختي بيدار شدم تازه اومده بود و مي خواستيم نهار بخوريم. رفتم بيرون و در رو زود پشت سرم بستم كه بوها نره بيرون. هميشه موقع خواب ظهر مياد تو اتاقم. نهار رو خورديم كه يهو برگشت به محمد گفت: «اشكالي نداره ظهر تو اتاقت بخوابم؟»
من چيزي نگفتم. اومدم اين جا و دارم اينا رو مي نويسم. بوي گل اتاقو گرفته. كم كم باس برم يكم از ته ساقش بزنم. صداي زنگ در مياد. شايد گواهيناممو آورده باشن.
پ.ن : يه كامنت واسه اين پست گذاشتم، بخونيدش
نمایش پستها با برچسب چيه؟ دلت گرفته؟. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب چيه؟ دلت گرفته؟. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سهشنبه
يادم تو را فراموش
" هیچ كس نمی داند كارگاه فراموش شده چه قدر قدمت دارد، مسافتش آن قدر طولانيست كه نه می توانيم و نه می خواهيم طی اش كنيم.
هيچ كس در كارگاه فراموش شده خيلی پيش نرفته مگر آن آدم كه چارلی گفت درباره ی آن جا كتاب نوشته، و من از خودم می پرسم كه مشكل او چه بوده كه هفته ها را درآن جا سپری كرده.
كارگاه فراموش شده، فقط پيش مي رود و می رود و می رود و می رودو می رود و می رود و می رود و می رود و می رود. میفهميد. جای بزرگی ست، خيلی بزرگتر از جايی كه ما هستيم.
جلو ورودی كارگاه فراموش شده، يك دروازه قرار دارد. كنار دروازه، مجسمه ی يك چيز فراموش شده است. تابلويی در بالاي دروازه نصب شده كه می گويد:
" اين دروازه ی كارگاه فراموش شده ست.
احتياط كنيد.
خطر گم شدن"
از كتاب " در قند هندوانه" ، ريچارد براتيگان
هيچ كس در كارگاه فراموش شده خيلی پيش نرفته مگر آن آدم كه چارلی گفت درباره ی آن جا كتاب نوشته، و من از خودم می پرسم كه مشكل او چه بوده كه هفته ها را درآن جا سپری كرده.
كارگاه فراموش شده، فقط پيش مي رود و می رود و می رود و می رودو می رود و می رود و می رود و می رود و می رود. میفهميد. جای بزرگی ست، خيلی بزرگتر از جايی كه ما هستيم.
جلو ورودی كارگاه فراموش شده، يك دروازه قرار دارد. كنار دروازه، مجسمه ی يك چيز فراموش شده است. تابلويی در بالاي دروازه نصب شده كه می گويد:
" اين دروازه ی كارگاه فراموش شده ست.
احتياط كنيد.
خطر گم شدن"
از كتاب " در قند هندوانه" ، ريچارد براتيگان
*
مَهسا
0
نظر
۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه
حمل با جرثقيل

تازگيا وَختي مي خوام از خيابون رد شم، قبلش يه دوساعتي واي ميستَــَم، بعد رد مي شم.
واسه خودم خيلي سوال برانگيز بود اين رفتار.
امروز دليلشو فهميدم.
قضيه اينه كه انقدر وسط هر كاري پشت خودمو خالي كردم، حالا مي ترسم نكنه برم تا وسط خيابون و يهو اون كاري كه بايد انجام داد رو، انجام ندم. مثلن يهو وختي باس واستم تا ماشينه بره، واي نـَستم يا يه چيزي تو اين مايه ها. نه اين كه بلد نباشم رد شَما. نه اين كه بخوام خودمو به كشتن بدَما. نه. همش اينه كه بخوام يهو پشت خودمو خالي كنم. بخوام يهو بي هيچ دليلي كاري كه شروع كردمو تموم نكنم.
باورتون مي شه؟
پ.ن: باور كنيد.
*
مَهسا
3
نظر
در
۱۷:۴۰
برچسبها:
بس كن تو رو خدا,
تاريك,
تو عالم بی پناهی,
جدي جدي,
چيه؟ دلت گرفته؟,
حقيقت گاهي زهرماره,
خوابم نمي برد,
سردمه
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
به من نزديكه، همون قدر كه تو از من دوري (2)
زير گنبد مسجد امام اصفهان، جايي هست كه هر صدايي كه توش توليد شه، هفت بار پژواك پيدا مي كنه.
عيد امسال رفتيم اصفهان، از صبح عالي قاپو و ميدون امام رو گشتيم و دم دماي اذان ظهر بود كه نوبت رسيد به مسجد امام. مسجد رو ديديم و وقتي رسيديم به زير گنبد، راهنما واسمون همين قضيه رو توضيح داد. بعد هم گفت كه حالا مي تونيم خودمون امتحان كنيم. يه آقاي چهل، چهل و پنج ساله ي خوش تيپ با كت و كراوات رفت و واستاد اون جا. بعد از بقيه پرسيد كه چي بگم؟
پسرش كه اون جا بود گفت: «بابا كف بزن.»
بقيه هم هركدوم يه چيزي گفتن.
يهو سرشو گرفت بالا و داد زد: خداااااااااااااااااااااااااااا.
همه ساكت شدن و صدا هفت بار برگشت.
"خدا
خدا
خدا
خدا
خدا
خدا
خدا"
سر آقاهه هنوز بالا بود. انگار منتظر جواب باشه. بعد همين جوري كه سرش بالا بود با خنده گفت: « ببينيم كسي به دادمون مي رسه؟»
چند ثانيه بعد سرش رو آورد پايين. كراواتش رو مرتب كرد و به پسرش گفت: «بريم بابا»
بعد اون دوتا رفتن. نفر بعد كه رفت تو جايگاه شروع كرد به كف زدن.
دم دماي اذان ظهر بود.
پ.ن:
1. عنوان از حسين پناهي
2.عكسشم خودم گرفتم.
3.ببخشيد يه مدت كم نوشتم، نطقم كور شده بود :دي!
*
مَهسا
5
نظر
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
بيرون كشيد بايد از اين وَرطه رخت خويش..

حيف كه رازه، وگرنه حتماً به خدا مي گفتم.
مطمئنم كه ايده ش به ذهنش نرسيده، وگرنه خودش حتماً همين كارُ مي كرد.
اين جوري هم اون نجات پيدا مي كرد، هم ما.
فقط تصور كن! يه دونه از اونا، واسه هر كدوممون. البته زرد نباشه، لطفاً.
نه اين كه فكر كني من خوشم مياد چشامُ ببندما، نه. ولي دوس دارم از زير پام مطمئن باشم. دوس دارم هر لحظه فكر نكنم كه " الانه كه زير پام خالي شه". دوس دارم كه هر روز مجبور نباشم نگا كنم ببينم چقدر رفتم تو.
اون وَخ ديگه هر دو سال يكبار، حس نمي كنم دارم از نقطه اي رد مي شم كه دو سال پيش هم ازش رد شدم. اون وخ، مَسيرام ديگه همش دايره نمي شن. اون وخ ديگه هي تو انحناي دايره، خوابم نمي بره.
يَني مي خوام بِت بگم كه يه جوري مي شه كه اگه يه روز خسته شدم و خواستم يه مدت بخوابم، وقتي از خواب پا مي شم، نمي بينم كه تو همون نقطه اي كه خوابم برده، فرو رفتم.
مي خوام بگم، الان من فقط يه دونه از اينا مي خوام. مي خوام كه منو مستقيم ببره اون جايي كه مثل اين جا نيست.ببره كنار آدمايي كه همونيَن كه بايد باشن. همون جوري كه قبلاً بودن.
حيف كه رازه، وگرنه حتماً به خدا مي گفتم.
پ.ن : زرد باشه هم اشكالي نداره.
*
مَهسا
2
نظر
در
۱۷:۲۷
برچسبها:
آن جايم آرزوست,
تو عالم بی پناهی,
چيه؟ دلت گرفته؟,
در انتظار گودو,
گذشته ها نگذشته,
نقطه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سهشنبه
چه توان كرد، وقت خرمن نيست..
بابابزرگم يه دوستي داشته كه معتاد بوده و به خاطر همين اعتياد، زندگيش داشته از هم مي پاشيده. بعد عزمش رو جزم مي كنه و مي ذاره كنار. مشكلاتشم حل مي شن و ..
بيست سال بعد از اين ماجراي ترك كردنه، وقتي كه طرف واسه خودش به همه چي رسيده بوده، يه روز بابابزرگم بهش مي گه : " ديدي چه خوب شد ترك كردي؟ ديدي چقدر زندگيت خوب شد؟"
دوستشم مي گه: "تو چي مي دوني بابا؟ من الان بيست ساله كه خمارم."
حالا شده ماجراي من.
پ.ن: از اون لحاظ نه ها، از اون يكي لحاظ :دي!
بيست سال بعد از اين ماجراي ترك كردنه، وقتي كه طرف واسه خودش به همه چي رسيده بوده، يه روز بابابزرگم بهش مي گه : " ديدي چه خوب شد ترك كردي؟ ديدي چقدر زندگيت خوب شد؟"
دوستشم مي گه: "تو چي مي دوني بابا؟ من الان بيست ساله كه خمارم."
حالا شده ماجراي من.
پ.ن: از اون لحاظ نه ها، از اون يكي لحاظ :دي!
*
مَهسا
3
نظر
در
۲۱:۳۵
برچسبها:
جدي جدي,
چيه؟ دلت گرفته؟,
حقيقت گاهي زهرماره,
خوابم نمي برد,
در انتظار گودو,
مرد باش
۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه
"درد" را از هر طرف بنويسي "درد" است..
تا همين چند سال پيش، وقتي مي رفتم عكاسي كه عكس پرسنلي بگيرم، كلي حواسم را جمع مي كردم تا موقع گرفتن عكس، پلك نزنم.
وقتي طرف عكس را مي گرفت و ما از عكاسي مي آمديم بيرون، همه مي گفتند و مي خنديدند، من اما همه اش نگران بودم كه نكند لحظه ي گرفتن عكس پلك زده باشم. تمام روز و فردايش، خودم را شكنجه مي كردم كه "اگه پلك زده باشي چي؟ "
اوج ماجرا وقتي بود كه مي رفتيم براي تحويل گرفتن عكس ها، لحظه اي كه مي خواستم پاكت عكس را باز كنم، همش خدا خدا مي كردم كه اگر اين بار عكسم درست چاپ شده باشد، از دفعه ي بعد حواسم را حسابي جمع مي كنم.
پاكت را كه باز مي كردم و چشمم مي افتاد به چشمان بازم در عكس ها، نيشم هم باز مي شد و نفس راحتي مي كشيدم.
نمي دانم چرا، ولي اين حس برگشته به من. ديگر عكسي در كار نيست، ولي نمي دانم چرا ان قدر خدا خدا مي كنم. نمي دانم چرا مي ترسم پلك بزنم. نمي دانم چرا فلاش اين دوربين لعنتي تمام نمي شود؟
چشمان بازم را به من پس بده. مي خواهم نيشم را باز كنم و نفس راحتي بكشم. راحت. راحت. راحت. پلك. راحت. راحت.راحت. راحت. پلك.
وقتي طرف عكس را مي گرفت و ما از عكاسي مي آمديم بيرون، همه مي گفتند و مي خنديدند، من اما همه اش نگران بودم كه نكند لحظه ي گرفتن عكس پلك زده باشم. تمام روز و فردايش، خودم را شكنجه مي كردم كه "اگه پلك زده باشي چي؟ "
اوج ماجرا وقتي بود كه مي رفتيم براي تحويل گرفتن عكس ها، لحظه اي كه مي خواستم پاكت عكس را باز كنم، همش خدا خدا مي كردم كه اگر اين بار عكسم درست چاپ شده باشد، از دفعه ي بعد حواسم را حسابي جمع مي كنم.
پاكت را كه باز مي كردم و چشمم مي افتاد به چشمان بازم در عكس ها، نيشم هم باز مي شد و نفس راحتي مي كشيدم.
نمي دانم چرا، ولي اين حس برگشته به من. ديگر عكسي در كار نيست، ولي نمي دانم چرا ان قدر خدا خدا مي كنم. نمي دانم چرا مي ترسم پلك بزنم. نمي دانم چرا فلاش اين دوربين لعنتي تمام نمي شود؟
چشمان بازم را به من پس بده. مي خواهم نيشم را باز كنم و نفس راحتي بكشم. راحت. راحت. راحت. پلك. راحت. راحت.راحت. راحت. پلك.
*
مَهسا
0
نظر
در
۲۱:۱۰
برچسبها:
بس كن تو رو خدا,
تاريك,
چيه؟ دلت گرفته؟,
حقيقت گاهي زهرماره,
خوابم نمي برد,
صفر,
مرد باش
۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه
پونزه- بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
تــَگــَرگو داشتي؟
اول بارون بود و نم نم، بعد كم كم جدي شد و يهو شد تگرگ.
بعد هم تگرگ تند شد. تــَق تــَق تــَق تــَق تـَــتـــَتــَتــَتــَتــَق..
خيلي شديد بود. شيشه ها مي لرزيدن. ترسيده بودم. تــَتــَتــَتــَتــَتــَتــَق...
حس مي كردم الان سقف مياد پايين.
مي خواستم برم يه جايي كه در امان باشم، جايي نبود. هيچ جا.
امروز فهميدم ما آدما چه قدر بي پناهيم.
بي پناه بودم امروز.
بي پناه.
*
مَهسا
1 نظر
در
۲۱:۵۳
برچسبها:
امروز فهميدم,
تاريك,
تو عالم بی پناهی,
چيه؟ دلت گرفته؟,
حقيقت گاهي زهرماره,
خوابم نمي برد,
سردمه,
فریدون مشیر
اشتراک در:
پستها (Atom)