‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريك. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريك. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

حمل با جرثقيل




تازگيا وَختي مي خوام از خيابون رد شم، قبلش يه دوساعتي واي ميستَــَم، بعد رد مي شم.
واسه خودم خيلي سوال برانگيز بود اين رفتار.
امروز دليلشو فهميدم.
قضيه اينه كه انقدر وسط هر كاري پشت خودمو خالي كردم، حالا مي ترسم نكنه برم تا وسط خيابون و يهو اون كاري كه بايد انجام داد رو، انجام ندم. مثلن يهو وختي باس واستم تا ماشينه بره، واي نـَستم يا يه چيزي تو اين مايه ها. نه اين كه بلد نباشم رد شَما. نه اين كه بخوام خودمو به كشتن بدَما. نه. همش اينه كه بخوام يهو پشت خودمو خالي كنم. بخوام يهو بي هيچ دليلي كاري كه شروع كردمو تموم نكنم.

باورتون مي شه؟


پ.ن: باور كنيد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

"درد" را از هر طرف بنويسي "درد" است..

تا همين چند سال پيش، وقتي مي رفتم عكاسي كه عكس پرسنلي بگيرم، كلي حواسم را جمع مي كردم تا موقع گرفتن عكس، پلك نزنم.
وقتي طرف عكس را مي گرفت و ما از عكاسي مي آمديم بيرون، همه مي گفتند و مي خنديدند، من اما همه اش نگران بودم كه نكند لحظه ي گرفتن عكس پلك زده باشم. تمام روز و فردايش، خودم را شكنجه مي كردم كه "اگه پلك زده باشي چي؟ "

اوج ماجرا وقتي بود كه مي رفتيم براي تحويل گرفتن عكس ها، لحظه اي كه مي خواستم پاكت عكس را باز كنم، همش خدا خدا مي كردم كه اگر اين بار عكسم درست چاپ شده باشد، از دفعه ي بعد حواسم را حسابي جمع مي كنم.

پاكت را كه باز مي كردم و چشمم مي افتاد به چشمان بازم در عكس ها، نيشم هم باز مي شد و نفس راحتي مي كشيدم.


نمي دانم چرا، ولي اين حس برگشته به من. ديگر عكسي در كار نيست، ولي نمي دانم چرا ان قدر خدا خدا مي كنم. نمي دانم چرا مي ترسم پلك بزنم. نمي دانم چرا فلاش اين دوربين لعنتي تمام نمي شود؟


چشمان بازم را به من پس بده. مي خواهم نيشم را باز كنم و نفس راحتي بكشم. راحت. راحت. راحت. پلك. راحت. راحت.راحت. راحت. پلك.

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

آبي، خاكستري، سياه

"گاهی که خاکستری می‌شوی تکلیفت را با خودت نمی‌دانی. هیچ چیز خوشحالت نمی‌کند، از چیزی هم نمی‌رنجی، فرقی نمی‌کند که بعدش چه می‌شود. توی دلت می‌گویی به تخمم، و الکی به یک سایه ي پوشیده در رنگ نارنجی نگاه می‌کنی، یک باربی، یک سایة نارنجی که شبیه بوته گلپر روبروی اتاقت در گوادُر تکان تکان می‌خورد تا خیال کنی دنیا از حرکت بازنمانده، صبر داشته باش. قاچاقچی‌ات می‌آید. صبر داشته باش، قاچاقچی‌ات از پشت آن بوتة گلپر ظاهر می‌شود تا یک پاسپورت قلابی بدهد دستت. لبخند بزن، زنجیر طلا را از گردنت باز کن و بگذار توی دستش، پاسپورت را ورق بزن، به عکس خودت نگاه کن: «تف! این که شبیه من نیست!»

«تو خودت را شبیه این کن.»

چه جوری؟
گاهی بی آنکه هرگز به چیزی فکر کرده باشی خوابش را می‌بینی، و بعد هی از خودت می‌پرسی تعبیر این خواب چیست؟ حالت خوش نیست، بد هم نیست، ولی با یک کلمه یا یک تصویر شبت زیبا می‌شود، یا چنان در تلخی روزت غرق می‌شوی که دلت می‌خواهد دوباره بخوابی و به همان خواب برگردی.
نمی‌دانم چرا برگشته بودم به آن سال‌ها. یاد نامه‌ای‌ از پدرم‌ افتاده بودم که در شوق بازكردن‌ و خواندنش‌ می‌سوختم‌. "



* از رمان "تماماً مخصوص" ، عباس معروفي

پ.ن: عنوان، نام شعريست از حميد مصدق ( نه بابا )

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

پونزه- بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد


تــَگــَرگو داشتي؟

اول بارون بود و نم نم، بعد كم كم جدي شد و يهو شد تگرگ.

بعد هم تگرگ تند شد. تــَق تــَق تــَق تــَق تـَــتـــَتــَتــَتــَتــَق..

خيلي شديد بود. شيشه ها مي لرزيدن. ترسيده بودم. تــَتــَتــَتــَتــَتــَتــَق...

حس مي كردم الان سقف مياد پايين.

مي خواستم برم يه جايي كه در امان باشم، جايي نبود. هيچ جا.


امروز فهميدم ما آدما چه قدر بي پناهيم.

بي پناه بودم امروز.
بي پناه.




پ.ن: عنوان از اين شعر فريدون مشيري انتخاب شده.

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

دَه- برگرد، شايد هنوز داره نفس مي كشه..


امروز شجاعت فهميدن يه سري چيزا رو پيدا كردم و فهميدمشون.
بعضي وختا، آدم خودش نمي دونه چي كار كرده. مثل كسي مي مونه كه با ماشين مي زنه به يكي. اون وخ جرات نمي كنه پياده شه ببينه طرف مرده يا ز ِندَس.
امروز فهميدم براي فهم درست گندايي كه زدي، شجاعت زيادي لازمه. خيلي زياد.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

من و دوست غولم

بچّه که بودم، از تاریکی نمی ترسیدم. یعنی به خانه ی خودمان عادت داشتم. امّا خانه ی مادربزرگ که می رفتیم واقعاً ترسناك بود. سعی می کردم زودتر از همه به رختخواب بروم که تا چراغ ها را خاموش نکرده اند، خوابم ببرد. خانه ی مادربزرگ چراغ خواب نداشت، امّا مامان برای ترس من، رفته بود از این لامپ های کوچک رنگی خریده بود که مستقیم می رفت توی پریز. من از این قضیه خیلی خوش حال بودم، امّا لامپ شب دوم سوخت..
دوباره من ماندم و تاریکی و جالباسی ِ مادربزرگ که در تاریکی شکل شبحی می شد که زل زده به من و منتظر است تا کوچک ترین خطایی ازم سر بزند و آن وقت بیاید سراغم. آن موقع شروع می کردم هر چه شعر مادربزرگ یادم داده بود می خواندم که شبح ولم کند:
"می خوابم به سمت راست
پا می شم به راه راست
نگه دار ما خداست"
اسم خدا را که می آوردم شبح می رفت و دوباره جالباسی برمی گشت..گاهی ان قدر درگیر دَک کردن شبح می شدم که وقتی خوابم می برد هم همش خواب همین چیز ها را می دیدم، بعد یکهو از خواب می پریدم و ان قدر سر و صدا می کردم تا مادربزرگ هم بیدار شود. می رفتم روی تختش، می خزیدم زیر لحافش وسفت بغلش می کردم. بعد هم یواشکی که نفهمد شبح را پیروزمندانه نگاه می کردم،یک جوری که یعنی" دیگه دستت بهم نمی رسه! " آن وقت به مادربزرگ اصرار می کردم که برایم قصه بگوید تا خوابم ببرد. او هم همیشه یک قصه تعریف می کرد. قصه ی نمکی!
پسرکِ فراموش کاری که باید شب ها، هفت در ِ خانه را می بست که آقا غوله نیاید بدزددش، اما او ،یک شب یادش می رود یک در را ببندد و غوله همان شب می آید، نمکی را می دزدد و اسیر می کند.نمکی مدت ها اسیر غول می ماند. تا این که می فهمد تنها راه نجاتش شکستن شیشه ی عمر غولست..
به این جای قصه که می رسیدیم ، کم کم چشمانم گرم می شد و خوابم می برد. فردا شب که از مادربزرگ می خواستم ادامه ی قصه ی دیشب را بگوید قبول نمی کرد، من فقط می فهمیدم نمکی توانسته از دست غوله نجات پیدا کند که امشب دوباره در خانه اش است. دوباره همه چیز از اول شروع می شد، نمکی دوباره همان کارها را تکرار می کرد و من باز در همان نقطه خوابم می برد..
بعدها بزرگ تر شدم و دیگر نترسیدم و مادربزرگ هم دیگر قصه نگفت. نه این که شبح دیگر نباشد ، نه! فقط حسابش را از جالباسی و تاریکی جدا کرد. شبح همیشه با من بود، چون خودم تاریک شدم. این تاریکی مثل تاریکی خانه مان نبود که بهش عادت کنم، هر روز جدید تر شد. من تاریک شدم، چون خیلی چیزها را یادم رفت.. یک لحظه به خودم آمدم دیدم شبح کنارم ایستاده و هرچه همه ی چراغ ها را روشن می کنم او تبدیل به جالباسی نمی شود ، و هرچه مامان برای ترس من، می رود از این لامپ های کوچک رنگی می خرد که مستقیم می رفت توی پریز، باز هم شبح همان جا ایستاده.
بدترین قسمت ماجرا آن است که دیگر به حضور این شبح عادت کرده ام. اصلاً یادم نمی آید که زندگی بدون او چگونه است. این ویژگی شبح است که انسان را فرموش کار و ترسو می کند. این طوریست که یک بار هم که بالاخره تصمیم می گیری شیح را بکشی، در لحظه ی آخر به جای کشتن او، خودت را می کشی. این بازی کثیفیست که شبح راه می اندازد اما،در حال حاضر انگار خودمان مشتاق تریم به انجامش.
احساس می کنم در ِ هفتم را باز گذاشته ام و غوله آمده مرا برده. هربار تا می آیم، فکر می کنم و می رسم به نقطه ای که باید شیشه ی عمرش را بشکنم خوابم می بَرَد...و دوباره فردا در ِ دیگری را باز می گذارم.دلم میخواست چشمانم را می بستم و بعد که باز می کردم، هیچ کدام از این حرف ها نبود.دلم می خواست دوباره باران بیاید و بوی خاک را بلند کند.
مادربزرگ! برای من بگو قصه ی نمکی را، قول می دهم این بار وسط قصه نخوابم. قول می دهم شب آخر باشد. من باید شیشه ی عمر این غول لعنتی را بشکانم. باید جالباسی را برگردانم سر جایش و خودم هم برگردم سر جایم. مادربزرگ! دستم را بگیر و فشار بده که خوابم نبرد، باور کن خسته ام، مثل قاتلی که از صحنه ی قتل برگشته، بگذار تا برگردم، در هفتم را ببندم، بخوابم توی رختخوابم و زیر لب بخوانم :
می خوابم به سمت ِ راست
پا می شم به راهِ راست
نگه دار ِ ما خداست...
پ.ن: عنوان، قسمتیست از یکی از آهنگ های داریوش