‏نمایش پست‌ها با برچسب تو عالم بی پناهی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تو عالم بی پناهی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

حمل با جرثقيل




تازگيا وَختي مي خوام از خيابون رد شم، قبلش يه دوساعتي واي ميستَــَم، بعد رد مي شم.
واسه خودم خيلي سوال برانگيز بود اين رفتار.
امروز دليلشو فهميدم.
قضيه اينه كه انقدر وسط هر كاري پشت خودمو خالي كردم، حالا مي ترسم نكنه برم تا وسط خيابون و يهو اون كاري كه بايد انجام داد رو، انجام ندم. مثلن يهو وختي باس واستم تا ماشينه بره، واي نـَستم يا يه چيزي تو اين مايه ها. نه اين كه بلد نباشم رد شَما. نه اين كه بخوام خودمو به كشتن بدَما. نه. همش اينه كه بخوام يهو پشت خودمو خالي كنم. بخوام يهو بي هيچ دليلي كاري كه شروع كردمو تموم نكنم.

باورتون مي شه؟


پ.ن: باور كنيد.

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

به من نزديكه، همون قدر كه تو از من دوري (2)


زير گنبد مسجد امام اصفهان، جايي هست كه هر صدايي كه توش توليد شه، هفت بار پژواك پيدا مي كنه.
عيد امسال رفتيم اصفهان، از صبح عالي قاپو و ميدون امام رو گشتيم و دم دماي اذان ظهر بود كه نوبت رسيد به مسجد امام. مسجد رو ديديم و وقتي رسيديم به زير گنبد، راهنما واسمون همين قضيه رو توضيح داد. بعد هم گفت كه حالا مي تونيم خودمون امتحان كنيم. يه آقاي چهل، چهل و پنج ساله ي خوش تيپ با كت و كراوات رفت و واستاد اون جا. بعد از بقيه پرسيد كه چي بگم؟
پسرش كه اون جا بود گفت: «بابا كف بزن.»
بقيه هم هركدوم يه چيزي گفتن.
يهو سرشو گرفت بالا و داد زد: خداااااااااااااااااااااااااااا.
همه ساكت شدن و صدا هفت بار برگشت.

"خدا
خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا"
سر آقاهه هنوز بالا بود. انگار منتظر جواب باشه. بعد همين جوري كه سرش بالا بود با خنده گفت: « ببينيم كسي به دادمون مي رسه؟»

چند ثانيه بعد سرش رو آورد پايين. كراواتش رو مرتب كرد و به پسرش گفت: «بريم بابا»
بعد اون دوتا رفتن. نفر بعد كه رفت تو جايگاه شروع كرد به كف زدن.
دم دماي اذان ظهر بود.

پ.ن:
1. عنوان از حسين پناهي
2.عكسشم خودم گرفتم.
3.ببخشيد يه مدت كم نوشتم، نطقم كور شده بود :دي!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

بيرون كشيد بايد از اين وَرطه رخت خويش..


حيف كه رازه، وگرنه حتماً به خدا مي گفتم.

مطمئنم كه ايده ش به ذهنش نرسيده، وگرنه خودش حتماً همين كارُ مي كرد.

اين جوري هم اون نجات پيدا مي كرد، هم ما.

فقط تصور كن! يه دونه از اونا، واسه هر كدوممون. البته زرد نباشه، لطفاً.

نه اين كه فكر كني من خوشم مياد چشامُ ببندما، نه. ولي دوس دارم از زير پام مطمئن باشم. دوس دارم هر لحظه فكر نكنم كه " الانه كه زير پام خالي شه". دوس دارم كه هر روز مجبور نباشم نگا كنم ببينم چقدر رفتم تو.

اون وَخ ديگه هر دو سال يكبار، حس نمي كنم دارم از نقطه اي رد مي شم كه دو سال پيش هم ازش رد شدم. اون وخ، مَسيرام ديگه همش دايره نمي شن. اون وخ ديگه هي تو انحناي دايره، خوابم نمي بره.

يَني مي خوام بِت بگم كه يه جوري مي شه كه اگه يه روز خسته شدم و خواستم يه مدت بخوابم، وقتي از خواب پا مي شم، نمي بينم كه تو همون نقطه اي كه خوابم برده، فرو رفتم.

مي خوام بگم، الان من فقط يه دونه از اينا مي خوام. مي خوام كه منو مستقيم ببره اون جايي كه مثل اين جا نيست.ببره كنار آدمايي كه همونيَن كه بايد باشن. همون جوري كه قبلاً بودن.

حيف كه رازه، وگرنه حتماً به خدا مي گفتم.




پ.ن : زرد باشه هم اشكالي نداره.



۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

پونزه- بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد


تــَگــَرگو داشتي؟

اول بارون بود و نم نم، بعد كم كم جدي شد و يهو شد تگرگ.

بعد هم تگرگ تند شد. تــَق تــَق تــَق تــَق تـَــتـــَتــَتــَتــَتــَق..

خيلي شديد بود. شيشه ها مي لرزيدن. ترسيده بودم. تــَتــَتــَتــَتــَتــَتــَق...

حس مي كردم الان سقف مياد پايين.

مي خواستم برم يه جايي كه در امان باشم، جايي نبود. هيچ جا.


امروز فهميدم ما آدما چه قدر بي پناهيم.

بي پناه بودم امروز.
بي پناه.




پ.ن: عنوان از اين شعر فريدون مشيري انتخاب شده.