‏نمایش پست‌ها با برچسب تکه کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تکه کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

صد و چهار

"  مورسو در زندان به قاضی حمله می‌برد، یقه او را گرفته به او دشنام می‌دهد. پس از رفتن او مورسو مجدداً آرام می‌شود و می‌گوید: «در برابر این شب سرشار از علائم و ستارگان برای نخستین بار پذیرای بی‌تفاوتی لطیف جهان شدم. وقتی دیدم که جهان اینهمه شبیه خود من است و سرانجام چنین برادرانه رفتار می‌کند، احساس کردم که خوشبخت بوده‌ام و هنوز هم هستم. برای آنکه همه چیز به اوج برسد، برای آنکه کم‌تر احساس تنهایی کنم، تنها همین مانده‌بود که آرزو کنم در روز اعدام من تماشاگران بسیاری گرد آیند و مرا با فریادهای کینه‌آمیز پذیزا شوند»  "



پ.ن:
1. دارم مي رم سفر، همدان. يكشنبه برمي گردم و از سفر مي نويسم براتون.
2.  دايي شهرام عزيز، اوامرتون اجرا شد :)


۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

يادم تو را فراموش

" هیچ كس نمی داند كارگاه فراموش شده چه قدر قدمت دارد، مسافتش آن قدر طولانيست كه نه می توانيم و نه می خواهيم طی اش كنيم.
هيچ كس در كارگاه فراموش شده خيلی پيش نرفته مگر آن آدم كه چارلی گفت درباره ی آن جا كتاب نوشته، و من از خودم می پرسم كه مشكل او چه بوده كه هفته ها را درآن جا سپری كرده.
كارگاه فراموش شده، فقط پيش مي رود و می رود و می رود و می رودو می رود و می رود و می رود و می رود و می رود. می‌فهميد. جای بزرگی ست، خيلی بزرگتر از جايی كه ما هستيم.

جلو ورودی كارگاه فراموش شده، يك دروازه قرار دارد. كنار دروازه، مجسمه ی يك چيز فراموش شده است. تابلويی در بالاي دروازه نصب شده كه می گويد:

" اين دروازه ی كارگاه فراموش شده ست.
احتياط كنيد.
خطر گم شدن"


از كتاب " در قند هندوانه" ، ريچارد براتيگان

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

هفته ي شيرين تو

" ديروز كيك ها رو پختم، همچين هم دقت كردم كه در عمرم نكرده بودم. كيك ها خيلي هم خوب از كار دراومدند. اما امروز صبح كه رفتم شهر، ميس لاوينگتن گفت خانم رايش برگشته و مهموني رو بهم زده.
كِيت مي گه: «بايد به هر صورت كيك ها رو برمي داشت»
مي گم: « خوب لابد حالا ديگه به دردش نمي خورن»
مي گه :«بايد ور مي داشت، ولي اين خانوماي پولدار شهر مي تونن رايشونُ عوض كنن. فقير فقرا نمي تونن»
مي گم:‌« پولش هم خيلي به دردم مي خورد. ولي براي من خرجي نداشت، غير از پختنش. به آقاي تل مي گم اشتباه از هر كسي سر مي زنه، ولي بدون ضرر از پسش براومدن كار هر كسي نيست. اين رو به آقاي تل مي گم. مي گم همه كه نمي تونن نتيجه ي اشتباه خودشونُ بخورن» "


از رمان " گور به گور" ، ويليام فاكنر

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

صدا كن مرا، صداي تو خوب است

"اسم‌ها اهمیت عجیبی دارند. نمی‌توانی تا اسمی را امتحان نکردی به آن اعتماد کنی"



گراهام گرين

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

آبي، خاكستري، سياه

"گاهی که خاکستری می‌شوی تکلیفت را با خودت نمی‌دانی. هیچ چیز خوشحالت نمی‌کند، از چیزی هم نمی‌رنجی، فرقی نمی‌کند که بعدش چه می‌شود. توی دلت می‌گویی به تخمم، و الکی به یک سایه ي پوشیده در رنگ نارنجی نگاه می‌کنی، یک باربی، یک سایة نارنجی که شبیه بوته گلپر روبروی اتاقت در گوادُر تکان تکان می‌خورد تا خیال کنی دنیا از حرکت بازنمانده، صبر داشته باش. قاچاقچی‌ات می‌آید. صبر داشته باش، قاچاقچی‌ات از پشت آن بوتة گلپر ظاهر می‌شود تا یک پاسپورت قلابی بدهد دستت. لبخند بزن، زنجیر طلا را از گردنت باز کن و بگذار توی دستش، پاسپورت را ورق بزن، به عکس خودت نگاه کن: «تف! این که شبیه من نیست!»

«تو خودت را شبیه این کن.»

چه جوری؟
گاهی بی آنکه هرگز به چیزی فکر کرده باشی خوابش را می‌بینی، و بعد هی از خودت می‌پرسی تعبیر این خواب چیست؟ حالت خوش نیست، بد هم نیست، ولی با یک کلمه یا یک تصویر شبت زیبا می‌شود، یا چنان در تلخی روزت غرق می‌شوی که دلت می‌خواهد دوباره بخوابی و به همان خواب برگردی.
نمی‌دانم چرا برگشته بودم به آن سال‌ها. یاد نامه‌ای‌ از پدرم‌ افتاده بودم که در شوق بازكردن‌ و خواندنش‌ می‌سوختم‌. "



* از رمان "تماماً مخصوص" ، عباس معروفي

پ.ن: عنوان، نام شعريست از حميد مصدق ( نه بابا )

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

كدومش؟


" خوشبختي ِ انتزاعي ، بهتر از خوشبخت نبودن است."
يك روز قشنگ باراني- اريك امانوئل اشميت





نمي دونم. دارم بهش فكر مي كنم. بهتره واقعاً؟

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

با زرد هماهنگم کن استاد..

فکر می کنم که وقتی در این باره با دکتر کاتز صحبت کردم، حق داشت بگوید که جن.. دیدن کسی فقط به دید بیننده مربوط می شود. آقای هامیل که از هر آدم هم سن و سال خودش بیشتر زندگی کرده، لبخندزنان برایم شریح کرد که هیچ چیز سفید سفید یا سیاه ِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می دهد . سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته. وقتی آقای دریس چای نعنایش را آورد، نگاهی به او کرد و گفت:" تجربه ی کهنه ی مرا باور کن". آقای هامیل مرد بزرگی است، اما روزگار نگذاشته است که بزرگ باشد
زندگی در پیش رو
رومن گاری
پ.ن: عنوان از حسین پناهی

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

شيش- آغاز یک کابوس..


بالاخره رزا خانم فهمید که وقتی می خوابد، یک ماده شیر به اتاقش می آورم. او می دانست که این کار من حقیقت ندارد و این ها فقط خیالات من درباره ی قوانین طبیعت است. ولی اعصابش خیلی درب و داغون بود و فکر این که در آپارتمان او حیوانات وحشی وجود دارند، شب هایش را پر از وحشت کرده بود و فریادکنان از خواب می پرید. این قضیه برای من خیال بود و برای او یک کابوس. همیشه می گفت که کابوس همان رویاست که در پیری به کابوس مبدل می شود. هر کداممان ماده شیر را یک جور می دیدیم. چه می شد کرد؟

زندگی در پیش رو
رومن گاری

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

پنج- این حدیث از دگری پرس که من حیرانم

خوابیدیم. اما خواب راحت بی گناهان به سراغمان نیامد. خیلی در این باره فکر کردم و فکر می کنم که آقای هامیل در گفتن آن حرف اشتباه کرده. فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند.



زندگی در پیش رو
رومن گاری

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

چار- و برعکس!

گاهی پول آدم را خرج می کند


تلنگر- اردشیر رستمی

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

سه- دنده عقب

گاهی راهی که ما را به مقصد می رساند، پشت سر ما قرار دارد
تلنگرـ اردشیر رستمی

دو- میدان دید

تا چشم کار می کند تو را نمی بینم
عباس صفاری

يك- اولين


پیش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد یک ابتدای هرچیز است. قرن‌ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست و همیشه همه‌چیز خیلی پیش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغاز است.
وردی که بره ها می خوانند- رضا قاسمی